سه شنبه، 28 آذر 1396 / 2017 December 19
نام فرستنده
پست الکترونیکی گیرنده
پیام برای گیرنده
یزدی، محمد(تهران)

این جانب محمد یزدی به سال 1310 شمسی در اصفهان و در یك خانواده علمی و مذهبی به دنیا آمدم. پدرم شیخ علی فرزند شیخ محمد علی است كه حدود یك صد سال پیش ـ در زمانی كه اصفهان حوزه علمیّه معروفی تحت ریاست آقا نجفی داشت ـ در زمان حاكمیّت ظلّ السّلطان و پسر ناصر الدّین شاه، از یزد به اصفهان آمد و در زمان كوتاهی به درجات بالای علمی رسید و از سوی آن عالم بزرگ، مأمور بحث و مناظره با كشیشهای ارامنه جُلفای اصفهان شد كه اسناد و مدارك آن و حتی عهدین قدیمی عربی كه در اختیار داشته، همراه تعدادی از كتابهای علمی دیگر به شكل وقف اولاد، هنوز در كتابخانه ما وجود دارد كه تفاوتهایی با عهدین چاپهای بعد دارد. پس از آن مباحثات و پیروزیها به نام شیخ یزدی معروف شد و در محلّه سیّد احمدیان آن روز كه در شمال شرقی شهر اصفهان واقع بود و تا محلّه جهانباره گسترش داشت، به امامت جماعت منصوب شد. از نوشتهها و كتابهای وی معلوم میشود كه تا سطح رسائل و مكاسب درس میگفته است كه حواشی فقهی و اصولی ایشان بهخطّ خودشان موجود است و اخیراً مورد بررسی قرار گرفته، قرار است چاپ شود.

گفتنی است شرح حال ایشان در كتاب طبقات اعلام‌الشیعه، قرن چهاردهم، با شماره 1954 و در كتاب تذكره القبور (دانشمندان و بزرگان اصفهان) نیز و در كتاب مكارمالاَثار، صفحه 2053، قرن سیزدهم و چهاردهم، نیز آمده است.

شيخ محمد علي يزدى، دو پسر و یك دختر داشت كه نام پسران او علی و محمد بود. از علی (پدر من) چهار پسر و سه دختر و از محمد از دو همسر، شش پسر و شش دختر وجود آمدند. این دو برادر هر دو اهل علم و دارای مراتب و درجاتی بوده‌اند، امّا در دوران رضاخان تنها به یكی از آنان كه محمد و پسر بزرگ بود، اجازه پوشیدن لباس روحانیّت به صورت رسمی داده شد؛ ولی هر دو آنان هیچگاه لباس دیگری نپوشیدند و از سلك روحانیّت خارج نشدند.

هم اكنون از فرزندانِ محمد دو نفر روحانی هستند كه یكی در اصفهان و دیگری در قم می باشند و از فرزندانِ علی تنها این جانب روحانی می باشم.

مادرم از یك خانواده متدیّن ـ و تا اندازه‌ای متمّكن زمان خودشان ـ بوده است و به سبب شهرت شیخ یزدی و امامت او، این وصلت انجام شده است. از سبك و سیاق عقد نامه معلوم میشود كه مربوط به هشتاد ـ نود سال پیش است.

دوران كودكی را در اصفهان و در همان محلّه گذراندم. خواندن و نوشتن را در مكتب خانههای آن زمان كه در مسجد محل بود،آغاز كردم. هر دانش‌آموز فرش و یك ورقه فلزی به همراه داشت كه با قلم نی و دوات روی آن مشق مینوشت و پس از نگاه كردن معلّم آن را میشست و دوباره روی آن مشق مینوشت. یكی از كارهای اصلی معلّم، تراشیدن قلم نی و نوشتن سرمشق روی آن صفحه حلبی بود. پس از مكتب برای خواندن كلاس چهارم نظام آموزشی آن زمان به اوّلین مدرسه‌ای كه در اصفهان به سبك جدید تأسیس شده بود و دارای میز، صندلى، تخته سیاه و گچ بود و به وسیله یكی از روحانیون ـ كه دوست پدرم بود ـ اداره میشد، رفتم. این مدرسه در محلّه جهانباره بود و فاصله زیادی با منزل ما داشت. شش كلاس آن نظام را گذراندم. شرایط امنیّتی آن زمان به گونه‌ای بود كه خانه و مدرسه هر چه دورتر از راههای اصلی بود، امنیّت بیشتری داشت.

 

تحصیلات طلبگی را نزد پدرم شروع كردم. مقدّمات را بیشتر از ایشان آموختم و بعد در مدرسه كاسهگران، جدّه بزرگ و ملاّ عبد اللّه سطح را تمام كردم. در محضر اساتید معروف وقت آقایان نجف‌آبادى، فقیه، ادیب، طباطبائی و ... تحصیل كردم. از آن پس به قم آمدم و اواخر سطح را در قم از محضر مرحوم آيه اللّه لاكانى، حاج آقا حسین بُدلا و مرحوم زاهدی فراگرفتم. كفايه را از محضر آيه اللّه حاج شيخ مرتضي حائري و آيه اللّه مرعشى، رسائل را از محضر آيه اللّه سلطاني و تفسير را از محضر علاّ مه طباطبائي آموختم و بعد از آن در درس خارج آيات عظام بروجردى، اراكى، آملى، شاهروردی و حضرت امام5 شركت كردم.

تقریرات درس مرحوم آیه اللّه بروجردی را از لباس مصلّی تا آخر و بخشی از باب قضا را كه در سال پایان عمرشان بیان كردند، نوشته‌ام. تقریرات دوره اصول امام را نیز نوشته‌ام. از مرحوم آيه اللّه اراكى نيز تقريرات بحث قاعده لاضرر را نگاشتم.

 

دوستان و هم بحثان و معاشران فراواني در اصفهان و قم داشتم كه نام برخي از آنان را نمى‌دانم. از اصفهانيها آقايان فقیه ایماني، مدنى، اخوانِ ابطحى، سیّد محمد علی و محمدباقر مجلسی كه از فضلا هستند. در قم نيز آيه اللّه محمدي گيلانى، شيخ حسين مظاهرى، شيخ محمد تقي مصباح يزدى، سیّد علی اكبر موسوی و حاج شیخ مرتضی تهرانی (انصاری) كه در حال حاضر امام جماعت یكی از مساجد تهران است و ... .

 

وضعیّت خانوادگی و به خصوص اصرار و علاقهمندی پدرم به تحصیلات حوزوی موجب شد كه بنده نیز به حوزه علاقهمند شوم. از این رو، من هم مانند طلاّبي كه از روستاهاي اصفهان به حوزه مى‌آمدند، عصر جمعه به مدرسه مى‌آمدم و عصر پنج شنبه به منزل می رفتم. بسیاری از روزها پدرم به خصوص در مدرسه ملاّ عبداللّه كه او در درس خارج آنجا شركت میكرد با بعضی دوستانشان در مدرسه مباحثه داشت ناهار را در مدرسه میماند. من هم حجره‌ای داشتم و طلبه تمام وقت بودم. خاطرات فراوانی از آن زمانها دارم. بعد از آن در حوزه قم و جوّ حاكم بر آن و به خصوص جریانهای سیاسی و نقش مراجع و فدائیان اسلام در این حوادث و نهضت ملّی شدن صنعت نفت و كودتای 28 مرداد و مسائل دیگر موجب علاقه و اشتیاق من به پی گیری مسائل سیاسی گردید. نقش اساتید اخلاق ودرسهای اخلاقی كه در شبهای جمعه در حوزه معمول بود،تأثیر فراوانی درشكل گیری شخصیّت ما داشت؛ بهخصوص بحث اخلاق مرحوم فريد اراكى ـ از عالمان هم دوره امام راحل ـ بسيار مورد استفاده ما قرار گرفت.

 

اوّلین اثر قلمی من مقالاتی كه بود كه در مجلّه حكمت، تحت عنوان «انسانشناسى» چاپ و منتشر شد و در همان وقت كتاب فيلسوف نماها تألیف آيه اللّه مكارم نيز چاپ شد. بعد از آن، جزوههايي به نام بشر و خدا شناسى، گمشده شما، پاسخ تهمتهای مردوخ، حسین بن علی را بهتر بشناسیم، فقه القرآن، أُسس‌الایمان فی القرآن، نبذٌ من المعارف، شرح قانون اساسی و نیز چند جزوه كوچك دیگر به وسیله انتشارات جامعه مدرّسین در یك مجلّد چاپ و منتشر شد ـ از دیگر آثار این جانب است. سلسله مقالاتی تحت عنوان «در قانون‌اساسى» نیز نوشته‌ام كه در مجلّه نورعلم چاپ شده است. همچنین مقالات دیگری نوشته‌ام كه در جراید دیگر به چاپ رسید و نیز چند رساله كوچك مثل تفسیر سوره حمد، الولاده الاصطناعیّه للانسان، حكم التماثیل، من‌الذی بیده سهم الامام؟ رساله فی القسامه را نوشتم.

تعدادی آثار خطّی هم دارم كه قسمتی از آنها تنظیم و مرتّب شده است.

در اصفهان و قم هميشه آنچه را تحصيل كرده بودم در سطح پايينتر تدریس ميكردم و اين از مزاياي حوزههاي علميّه است. تلخيص منظومه سبزوارى، ارث لمعه و بحث قضا را نیزنوشته‌ام.

 

اپیش از انقلاب

1. در این بخش كار مهم و قابل ذكری نداشته‌ام؛ امّا در شهرهای مختلف سخن‌رانی داشته‌ام؛ به خصوص براساس طرح خاصّ حضرت امام راحل كه قرار شده بود عصرهای جمعه كه در بیشتر شهرها، جوانان به سينما مى‌روند و فیلمهای زشت و مبتذل تماشا میكنند، جلساتی از سوی علما برقرار شود؛ از قم نیز قرار شد كسانی در این جلسات شركت كنند و آنها را اداره كنند. جمعی از طلاّ ب و شاگردان امام در این جلسه شركت داشتند. من نیز چندین سفر داشتم كه سفر به اهواز و ساوه از آن جمله‌اند و در آن شهرها، ضمن اداره آن جلسات با علمای محترم شهر تماس میگرفتم و مسائل مبارزاتی را بر حسب روحیّه و حالات آنان، برایشان مطرح میكردم.

یكی از این جلسات، جلسه معروف مسجد امام قم بود كه هر یك از آقایان دَهشب آن را اداره میكرد و با آن كه برای من بسیار مشكل بود؛ چون در قم منبر نرفته بودم؛ ولی چون مرحوم اشراقی(داماد امام) و حاج آقا مصطفی(پسر امام) منبر مرا در محلاّ ت با عنوان «آخوندها چه میگویند؟» دیده بودند، جریان را به اطلاع امام رساندند، سرانجام به من تكلیف شد كه به جای ده شب، بیست شب منبر بروم. عنوان بحثهای من «انقلابهای تاریك و روشن» بود. خاطرات جالبی از آن جلسات دارم كه فرصت نوشتن نیست. یك شب هم حضرت امام در بحث شركت كرد و از اوّل تا آخر منبر هم حضور داشت.

ارتباط من با حضرت امام (ره)  از شركت در بحث اصول ایشان در مسجد سلماسی آغاز شد. پس از پایان درس سؤالها و اشكالها پرسیده میشد و به مسائل مبارزاتی و وظایف افراد در بخشهای مختلف اشاره میشد. این ارتباط میان ما و امام تا پایان عمر معظّمٌله برقرار و رو به افزایش وگسترش بود و همیشه محبّتهای خاصّ امام را به دنبال داشت.

این جانب معتقد بودم كه باید در منبرها در ایّام تبلیغی محرّم، صفر، فاطمیّه و ماه مبارك رمضان به نام امام (ره)  تصریح كرد و مسائل انقلابی را مطرح كرد. از این رو، هرجا كه منبر مى‌رفتم با سخنان تند و تیزم موجب برخورد و دستگیری و تعطیلكردن جلسه میشدم. در كنار اعضای محترم جامعه مدرّسین با شركت در جلسات و اخذ تصمیمات مقتضی و با صدور اعلامیّهها و اطلاعیهها، همواره در مسیر انقلاب حركت میكردیم. نوشتن كتاب حسین بن علی را بهتر بشناسیم، در این بخش قابل اشاره است.این كتاب بعد از چندین چاپ مختلف، به وسیله ساواك ممنوع و از انتشار آن جلوگیری شد.

بارها به هنگام سخن‌رانی در قم و شهرستانها دستگیر شدم كه دستگیریِ بعد از منبر 21 رمضان در مسجد جامع قم و بعد از سخن‌رانی در منزل مرحوم آیه اللّه گلپایگانی در روزی كه شهر در آتش و دود و گاز اشك آور بود، قابل اشاره است.

بارها در قم، اهواز، چالوس، خمین و كرمانشاه بازداشت شدم و در زندانهای قزل قلعه تهران، كرمانشاه و بوشهر زندانی شدم. در هر یك از این شهرها بیش از چند ماه در زندان بودم. در یك ماه رمضان كه در بوشهر زندانی بودم، موفّق به نوشتن كتاب فقه القرآن شدم.

اوّلین بار به گنكان تبعید شدم، امّا پس از مدّت كوتاهی محل را ترك كردم و بار دیگر دستگیر شدم و به زندان بوشهر اعزام گردیدم. پس از چند ماه، گفتند كه بايد بقيّه مدّتِ تبعيد را به كنگان بروى. من گفتم: در زندان میمانم، ولي كنكان نمى‌روم؛ محكوم به تبعید هستم؛ نه محكوم به مرگ. سرانجام به بوشهر تبعید شدم و خاطرات فراوانی از این دوران و از روحانی شهید، ابوتراب عاشوری دارم. این شهید بزرگوار نقش بزرگی در مبارزات انقلابی مردم مسلمان بوشهر داشت. هنگام تبعيد در بندر لنگه از روحانيوني كه به آنجا مى‌آمدند، خواهش میكردیم كه مدّتی بمانند و در این منطقه به تبلیغ بپردازند كه گزارشهای آن در اسناد ساواك، موجود است. پس از مدّتی به اسلام‌آباد تبعید شدم و در این هنگام بود كه امام در باره پانزدهم شعبان فرمودند: ما امسال عید نداریم و آقایان مطالب را برای مردم بگویند. من نیز در روز پانزدهم شعبان سخن‌رانی كردم و به دنبال آن دستگیر و به زندان كرمانشاه منتقل شدم.

طولانی ترین دوره تبعیدی را در رودآباد سپری كردم. در این مدّت بارها دور از چشم مأموران به تهران رفتم و طبق شرایط زمان، تبليغات لازم را انجام مى‌دادم كه سختترین آن، رویارویی رسمی با كسی بود كه برای شاه دعا میكرد. ما در یكی از مراسم، جلسه او را بر هم زديم و فرداي آن روز به رشت احضار شدم كه تاريخ و مدّت اين زندانها و تبعيدها را به طور دقیق نمي‌دانم؛ امّا در پرونده تشكیل شده به وسیله ساواك، قسمت زیادی از آنها وجود دارد كه اسناد آن را خودم ملاحظه كرده‌ام و قسمتی از آنها نزد من موجود است.

از ديگر فعّاليّت هاي ما مبارزات مخفييي بود كه به ارتباط با مبارزان اصيل در قم و مبارزان شهرستاني و تشكيل جلسات و گروه هاي فرهنگى، سیاسی و نظامی مربوط میشود؛ جلسات فراواني بهطور رسمى، نیمه رسمی و خصوصی در مكانهای مختلف ـ حتی در زیر زمینهای منزل دوستان ـ تشكیل میشد و نام آن‌را مبارزات زیر زمینی گذاشته بودیم. اعلامیّههای حضرت امام (ره)  را چاپ و تكثیر میكردیم و به شهرستانها ارسال می كردیم. تعدادی شماره تلفن برای برقراری ارتباط تلفنی با مبارزان شهرستانها و انتقال مطالب لازم به آنان، اختصاص دادیم. برای انتقال اعلامیّه به شهرها معمولا از طریق سرویسهای مسافربری معمولی كه در نیمههای شب از قم عبور میكردند، استفاده میكردیم. افراد موردنظر، كه برخي بعدها به شهادت رسيدند مى‌آمدند و اعلاميّهها را ميگرفتند و با اين اتوبوسها در محلّ مورد نظر مى‌رفتند و از طریق گذاردن در مساجد معروف و پر آمد و رفت، آنها را توزیع میكردند.

گروههایی كه با ما در ارتباط بودند، هیچ كدام از دیگری اطلاع نداشتند. سلاحهای دستساز قم معروف به سه‌راهی به‌وسیله این گروهها ساخته میشد. تعدادی سلاح كمری و نیمه سنگین نیز به‌وسيله دوستاني كه در هنگام تبعيد در اسلام آباد به ديدن من مى‌آمدند، تهیّه شد كه در محلّ ستاد استقبال از امام در قم، قبل از ورود امام به ایران و واژگونی حكومت طاغوت مورد استفاده قرار گرفت. اوّلین كار نظامی كه در قم انجام شد، خلع سلاح یك پاسگاه بود كه آن‌روزها ضربه سنگینی بر پیكر طاغوت بود و در شكستن روحیّه سربازان و حكومت نظامی نقش مهمّی داشت. استفاده از سه راهیها در مبارزه با حكومت نظامی و مقابله مردم با سربازان، فراوان بود و كم كم سلاح سه راهی شهرت پیدا كرد.

یكی دیگر از كارهای قابل ذكر، پناه دادن به سربازانی فراری بود كه پس از دستور امام راحل و قبل از پیروزی انقلاب، از ارتش طاغوتی گریخته، به مردم میپیوستند. در آن شرایط منزل ماـ كه حضرت امام پس از مراجعت به ایران و آمدن به قم در آن اقامت گزیدند ـ پناهگاه این افراد بود و با آنكه امكانات لازم را نداشت، مركزی برای انقلابیون بود. قسمت بیرونی آن تنها یك اتاق 24 متری بود و ملاقاتهای امام در آنجا انجام میشد؛ امّا دیدارهای عمومی امام در فیضیّه انجام میشد.

به هر حال، سربازان به این منزل مراجعه میكردند و ما گروهی را آماده كرده بودیم تا جایی برای آنان تهیّه كرده، از آنان پذیرایی كنند. مردم نيز لباس و لوازم مورد نياز را در اختيار آنان قرار مى‌دادند. صدها سرباز به این محل مراجعه میكردند. دریك مرحله یك گروه چهار نفره با یك جیب ارتشی مجهّز به سلاح، بیسیم، كیسه خواب و... آمدند و گفتند كه ما فرار كرده‌ایم به ما پناه بدهید. دوستانی كه در این بخش كار میكردند، سخت ترسیده بودند؛ مابلافاصله چهار دست لباس فراهم كردیم و چند نفر از دوستان را آماده كردیم و گفتیم كه اگر راست میگویند، باید همراه شما به خارج شهر بیایند و آنجا لباسشان را عوض كنند و تسلیم شوند كه این كار انجام شد و جیپ را همانجا گذاشتند و سلاح و وسایل را به ما تحویل دادند. پس از این حادثه فرمانده نظامی شهر به من تلفن كرد و فقط سلاحها را مطالبه كرد و گفت: ما جیب را به شهربانی آورده‌ایم، ولي ما اظهار بى‌اطلاعی كردیم. فردا شب به دیدن آن سربازان رفتم و آنان همواره با ما ارتباط داشتند و دونفرشان در جنگ به شهادت رسیدند.

 بعد از پيروزي انقلاب اسلامى

اداره ستاد استقبال قم و ترتیب جایگاه برای دیدارهای امام در فیضیّه، بر عهده ما بود. به دلیل این كه منزل شخصی امام در یخچال قاضی دارای كوچههای تنگی بود و مناسب ملاقاتها نبود، در خیابان ساحلی یك منزل آبرومند و مجهّز با همه وسایل كه متعلّق به یكی از بازاریان بود فراهم شد كه در آن منزل وارد شدند، پس از چند روز اقامت، امام به حاج احمد آقا فرمودند: من اینجا نمیمانم. ما جاهای مختلفی را كه مناسب رفت و آمد و اجتماعات باشد، دیدیم و سرانجام منزل ما كه در خیابان ساحلی بود و كوچه وسیعی داشت، مورد موافقت قرار گرفت و ما به طور موقّت به منزل مرحوم اشراقی (داماد امام) رفتیم.

برخوردهایی با منافقان به وجود آمد. آنها مكانی را تصرّف كرده بودند و سلاحهایی را جمع آوری كرده بودند كه پس از یك گفت و گوی تند با سران آنان در قم، آن مكان را از آنان پس گرفتیم. در آن جلسه گفت و گو، مادر حنیف نژاد هم حضور داشت.

با تشكیلات خلق مسلمان و شریعتمداری مبارزه كردیم و بیمارستان و دارالتبلیغ را از آنان گرفتیم. كارگردان اصلی را كه شخصی در بیت ایشان بود،

دستگیر و زندانی كردیم. آقای شریعتمداری به من گفت: من از قم مى‌روم. من گفتم: اینكار عملی نیست و به هیچ وجه نمیگذاریم. گفت: امنیّت من چه میشود؟ گفتم: من شخصآ تأمین میكنم. در پایان گفت: درباره تمام متعلّقات من از بیمارستان، دارالتبلیغ و... هر چه شما تصميم گرفتى، من قبول دارم.

 

مسؤولیت ها

1. ریاست دادگاه انقلاب اسلامی قم.
2. ریاست دفتر امام.

گفتنی است دفتر حضرت امام به صورت شورایی اداره میشد و مرحوم حاج احمد آقا، مرحوم اشراقي و آقايان رسولي محلاّ تى، مهندس غرضی و اینجانب از اعضای آن بودیم و هر شب جلسه داشتیم.

3. نمایندگی مجلس خبرگان قانون‌اساسى.
4. نمايندگي مجلس شوراي اسلامي در دودوره متوالى؛ دوره اوّل از قم و دوره دوم از تهران.
5. عضويّت در شوراي نگهبان پس از استعفاي آيه اللّه صافى.
6. عضویّت در شورای بازنگری قانون‌اساسى در سال 1368 شمسي، با حكم امام راحل(ره).
7. ریاست قوّه قضاییّه پس از رحلت حضرت امام (ره) .
8. نمایندگی رؤسای سه قوّه در هیئت سه نفره حلّ اختلاف بین مرحوم رجایی و بنیصدر. در این هیئت، حضرت آیه اللّه مهدوی كنی از سوی امام و مرحوم‌اشراقی از سوی بنی صدر منصوب شدند و جلسات و مذاكرات زیادی صورت گرفت كه نوارهای آن محرمانه بوده، تحویل اداره قوانین مجلس شورای اسلامی شد.
9. نمایندگی مجلس خبرگان.

الف) در دوره دوم ازحوزه تهران انتخاب شدم و در اجلاسها شركت داشته‌ام.
ب) عضوكمیسیون اصل 110 و 111 بودم و در اجلاس ما قبل اخیر این دوره كه در قم برگزار شد، به عنوان عضو كميسيون تحقیق نيز انتخاب شدم و بيشتر جلسات آن در تهران، در دفتر ما تشكیل میشد كه صورت جلسات آن در اختیار دبیرخانه مجلس خبرگان است.
ج) در كميسيون 110 و 111 عضو و در كميسيون تحقیق نايب رئيسبودم.
د) در این دوره تصمیمات خوبی گرفته شد كه در صورت جلسات آمده است و چیز مهمّی كه ما یادداشت كنیم،به یاد ندارم.
) در این بخش چون مطالب در صورت جلسات محرمانه خبرگان آمده است چیزی قابل ذكر نیست؛ امّا میتوان به نطق رئیس محترم مجلس خبرگان، حضرت آیه اللّه مشكینی دراجلاس قم در باره ولایت و نقش مردم و مخالفتهای زیادی كه در نطقهای قبل از دستور نمایندگان آمده است و سرانجام در گزارشی به محضر مقام معظّم رهبری ارائه شده است و تصریح معظّمٌله به این نكته كه حضور مردم، تجلّی عملی ولایت است، اشاره كرد.

 

در دومین دوره‌اي كه مقام معظّم رهبرى، حضرت آیه اللّه خامنه‌ای به ریاست جمهوری انتخاب شد، بحث نخست وزیر مطرح شد؛ زیرا نخست وزیر باید به وسیله رئیس جمهور معرّفی شود. من هم به عنوان نایب رئیس مجلس شورای اسلامی فعّالیّتها وكارهای مربوط به این موضوع را زیر نظر داشتم، به عنوان مقدّمه قرار شد كه هيئتي مركّب از آيه اللّه مهدويكنى، آيه اللّه جنّتى، حجّه‌الاسلام و المسلمین ناطق نوری و این جانب خدمت امام شرفیاب شده، از ایشان بخواهیم كه رئیس جمهور را كه مایل به معرّفی آقای موسوی برای نخست وزیری نبود؛ آزاد بگذارد تا بتواند شخص دیگری را معرّفی كند؛ زيرا رئيس جمهور تمايل امام به نخست وزيري آقاي موسوي را مانع شرعي مى‌دانست. پس از شرفیابی و صحبت كردن تك تك ما، امام (ره)  فرمود: ایشان هر كس را بخواهد، میتواند معرّفی كند، امّا من آقاي موسوي را در اين شرايط كشور مقدّم مى‌دانم. وقتی نوبت صحبت به من رسید، چون میخواستم تكراری صحبت نكنم، گفتم: اگر حضرت امام نسبت به این تمایل اظهاری نداشته باشد، مشكل شرعی رئیس جمهور حل میشود. امام (ره)  جمله‌ای گفت كه دیگر هیچكدام از ما سخنی نگفتیم و برخواستیم. معظّمٌله فرمود: در اين شرايط سكوت را خيانت به اسلام مى‌دانم. ما پس از یك جلسه كوتاه هم‌آهنگی موضوع را به آیه اللّه خامنه ای گفتیم. ایشان با تبسّم و خنده گفت: من راحت شدم. ما و امام از این بحثها و صحنه ها فراوان داشتیم تا سرانجام زمان معرّفی فرا رسید. روزی كه میبایست ایشان به مجلس معرّفی میشد، هنوز رئیس جمهور چیزی ننوشته بود. من به عنوان مسئول، پس از حضور ایشان در مجلس از ایشان خواستم تا چیزی بنویسد كه در پرونده گذارده شود، ایشان در یك جملهبسیار كوتاه ـ كه در پرونده موجود است ـ موافقت خود را با معرّفی آقای موسوی اعلام كرد. من هم مثل اكثر افراد، بارها به جبهه رفتم و در شرایط مختلف برای بازدید، سخنرانی و حضور در قسمتهای ستادی یا خطّ مقدّم به خصوص در آستانه اعزام و آماده شدن نیروها، قبل از فتح خرّمشهر و بعد از آن و قبل از فتح فاو و بعد از آن درجبهه حضور یافته‌ام. كارهای معجزه‌آسای فرزندان انقلاب و جنگ به خصوص پس از به كارگیری سلاحهای شیمایی خاطراتی است كه باید آنهارا از زبان رزمندگان و نظامیان شنید.